یک روز چوانگ–تزو همراه با دوستش هویی-تزو بر فراز پل زیبای رودخانه ی هائو گردش می کردند . چوانگ گفت : « ببین این ماهی ها چقدر قشنگ از آب به بیرون می جهند ، این نشانه ی شادی آن هاست ». هویی گفت : « تو که ماهی نیستی ، چگونه می توانی از شادی آن ها خبر داشته باشی؟ » چوانگ در پاسخ گفت : « تو هم که من نیستی ، چگونه می توانی بدانی که من از شادی آن ها خبر ندارم ؟ » هویی گفت : « بله ، من تو نیستم ،و نمی توانم به درستی از دل تو خبر داشته باشم . اما در این نکته هم هیچ شکی نیست که تو ماهی نیستی . به خوبی روشن است که تو نمی توانی از شادی ماهی ها باخبر باشی
چوانگ گفت : پس بگذار به آغاز بحث برگردیم . تو پرسیدی که من چگونه می توانم از شادی ماهی ها باخبر باشم ، و با اینکه فکر می کردی که پاسخ را می دانی، باز این را پرسیدی . اما من از شادی ماهی ها به خاطر شادی خودم باخبرم ، شادی دیدن آن ها از فراز پل هائو
------------------------------------------------------------------------------------------
به این حکایت قدیمی چینی که زمانش به حدود سیصد سال پیش از میلاد مسیح باز می گردد، یک هزار سال بعد در شعری از پوچی یو چنین اشاره شده : بحث چوانگ و هویی بر فراز پل هائو بی حاصل بود ، فکر آدمی از ذهن دیگر جانداران باخبرنیست
ماهی خواری در پی صید ماهیان است ، ماهی ها می جهند ، نه از سر شادی ، بل به نشانه ی خطر
آب نه چندان ژرف ، ماهی ها اندک ، ماهی خوار گرسنه : ذهن او درکار، چشم ها گشوده ، درانتظار صید . از بیرون آرام می نماید ، اما از درون سخت پریشان است
چیزها چنان که می نمایند نیستند – اما چه کسی می داند ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 12:1 توسط منوچهر
|
ای سبز پرطراوات
تو برایم نشانه زیستنی
از تو می آموزم
بودن را،
استواری را
آن هنگام
که بادهای نابهنگام
بر خاک افتادنت را
آرزو دارند.
از تو می اموزم
نهراسیدن
از تلاطم طوفانها را
رها نکردن
شاخسار رابطه ها ،
همراه بودن
و تجربه کردن
فصول رنگارنگ
+
نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 20:15 توسط منوچهر
|
چه خوب است هم کلامی با صبح
انگار در دستانش شعر باریده است.
با صبح میشود تا پشت پرچین گریه ها رفت و خندید.
میشود به هر عابر مشکوکی سلام کرذ و از کنارش گذشت.
میشود تردید هزار ساله به واژه ها را از یاد برد
و دست تکان داد به خوب بودن.
اندیشه ام بوی باران میگیرد، بوی خوب هفت سالگی.
+
نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 18:28 توسط منوچهر
|
به نظر شما بهترین جمله ای که میشه واسه این عکس نوشت چی میتونه باشه؟
+
نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 14:16 توسط منوچهر
|
همین که گفت خداحافظ ، اولین برف زمستونی نشست
انگار سپیدی خیالش بود که زیر نور ماه میبارید
من پر شدم از حس خوب آدم برفی
و به احترام سپیدی دونه های برفی که بارید تا صبح پشت پنجره سکوت کردم
+
نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 20:7 توسط منوچهر
|
تصمیم گرفتم هر شب یه چیزی بنویسم مهم نیست چی باشه ، فقط میخوام بنویسم حتی شده یک خط
+
نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 20:8 توسط منوچهر
|
همه اندوه من
از فرداهای ناپیداست
و من نگران فرداها
و امروزم تعبیر
تصویرهایی ست
که در ذهنم
قابهای کهنه ای دارند
پیش رو دریاهاست
خیس بودن یک لحظه است
تپه های شنی ویرانه است
استوار باید بود
بر جای نشستن
تنها بازتابی از دویدنهاست
رهروی باید بود
همراه باید بود
حضور باید داشت
ورنه
زندگی آشوبی از دردهاست
و من و تو
خسته از تکرار زندگی .
گریزی نیست
پرواز زندگی
آرزومند بالهای دوستی است
پرواز را با بادهایی نابهنگام
نشاطی نیست
چرا که پرواز
ترانه نیست،
خاطره نیست
آسمان میخواهد
+
نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 18:20 توسط منوچهر
|
زیبا بود و چه پر خاطره سکوت مبهم شب و چه بیاد ماندنی ، میان همه خاطرات مشکوکم ماندی در تمام ذهنم ، ذهنم را مچاله می کنم پاک نمی شوی ، انگار این روزها فقط تو هستی که لبخند می زنی و من لبخندت را می چینم بغض می کردم میان حرف هایم سکوت بود و چقدر دلم میخواست که تو بفهمی که من خسته ام که سکوت می کنم چقدر دلم میخواهد تو در تنفس دم و بازدم من زنده شوی چیزی مثل زندگی
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 17:18 توسط منوچهر
|
۳۰نوامبر یا همون ۹ آذر خودمون تولدم بود امسال خودمو اماده کرده بودم که روز تولدم خودم باشم و خودم و اصلا هم ناراحت نباشم که کسی تولدم یادش هست و بهم تبریک میگه یا نه . اما جالب اینجاست که امسال نه تنها تنها نبودم بلکه ۲ بار برام تولد گرفته شد البته ۲ بار بودنش بعلت عدم هماهنگی بین دوستان بود هر دو تا مهمونی خوب بود و کلی خوش گذشت کلی هم کادو گرفتم از لباس گرفته تا شعری که یکی از دوستای فرانسویم برام نوشته بود و البته یه دوربین عکاسی دیجیتال حسابی که کلی خوشحالم کرد از همه اینا بگذریم حس خوبی بهم دست داد وقتی دیدم کسانی هستن که بودنم براشون مهمه و از مدتها پیش برنامه ریزی کردند و زحمت کشیدند تا بهم نشون بدند که بیادم هستند خلاصه اخر هفته خوبی بود کلی خوش گذشت
+
نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 21:25 توسط منوچهر
|
روزها میگذرند بعضی وقتها سخت گاهی اوقات هم بی تفاوت ، مدتیه چیزی ننوشتم نه اینکه چیزی واسه نوشتن نداشته باشم بلکه انگیزه ای براش نیست و یا حتی کسی که براش نوشت،چند شب پیش فکر میکردم چرا از وقتی که شروع به نوشتن کردم هیچ وقت چیزی واسه خودم ننوشتم همیشه تو نوشته هام تو یا او بود ، همیشه فکر میکردم ،تو، ضمیر خوبیه حتی اگه تو بیابان هم که باشه جائی واسه خودش تو شعر پیدا میکنه .وقتی از ،تو، زیاد استفاده کنی ضمیر ،من، نم نم کمرنگ میشه و نا اشنا ، بگذریم ...
هفته ای که گذشت چند روزی سخت مریض بودم ، یه مدتی هم هست که قلبم درد میکنه دکتر هم همون حرفهای همیشگی رو میزنه که باید به خودم برسم ...
سقف حموم چکه میکنه همه چیزمو بهم ریخته ، ۲۰ بار به همسایه بالائی تذکر دادم که نشت اب رو درست کنه اما انگار نه انگار تا بالاخره تموم قفسه های تو دستشوئی با کلی وسایل نصفه شب افتاد پائین و همش خرد و خاکشیر شد دیگه تحملم تموم شد و یه حال اساسی از همسایه گرفتم...
با ارشام حرف زدم حرفاش ارومم میکنه...
هوا بده خسته شدم از این سرمای لعنتی دلم افتاب میخواد...
چقدر استرس دارم این نگرانی رو از مادرم به ارث بردم...
نمیدونم چرا همش خسته ام این روزها...
تو حال زندگی نمیکنم واین اعصابمو خرد میکنه...
بسه دیگه حوصله غر زدن ندارم
+
نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 16:7 توسط منوچهر
|
این روزها کلی تو فشارم جائی جز اینجا پیدا نکردم که فریاد بکشم
+
نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 20:31 توسط منوچهر
|
آفتاب میروید
عشق جوانه میزند
باران می آید
شنزار آسمان میشود
چشمانت طلوع میکنند
باد می آید
دلم میلرزد
نگاهم خیس میشود
دستانم
کمان رنگینی به سوی تو
تا انتهای آبی خیال
+
نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 23:23 توسط منوچهر
|
در ارتفاعي خاص از زمين ديگر ابري وجود ندارد اگر آسمان زندگيت ابري ست به اين دليل است که روحت به اندازه کافي اوج نگرفته است.
+
نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 18:12 توسط منوچهر
|
من گم شده بودم
وقتی تو را در راه لاریسا دیدم
جاده ای که از سروی آغاز می شود و به سروی دیگر پایان می یابد
تو گمان کردی که من مرد جاده ام،عاشقم شدی
اما من مرد جاده نبودم
وقتی تو را در راه لاریسا دیدم
گم شده بودم...
به این میگن اخر صداقت...
+
نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 19:13 توسط منوچهر
|
از دوشنبه بمدت ۵ ماه باید هر روز برم سر کلاس دارم یه دوره مدیریت شبکه رو میگذرونم برای ثبت نام تو این دوره خیلی دوندگی کردم کلی تو اداره جات فرانسه دعوام شد تا اینکه بالاخره موفق شدم با اینکه ظاهرا همه کارام رو روال افتاده و کلاسهای دانشگاه رو هم مرتب میرم اما اروم و قرار ندارم خیلی بی تابم انگار اروم و قرار بمن نیومده این روزا خیلی دلتنگم . دوستام هم که با یه نگاه بهم میفهمن تو دلم اشوبه سعی میکنن نذارن تنها باشم دمشون گرم اما تو چند ماه گذشته اینقدر روحم خراش برداشته که حسابی خط خطی شده دوست دارم روحم با این خراشها تراشیده بشه و تموم سعی ام اینکه که بعد از این همه مدت یه روح خراشیده و خط خطی رو دستم نمونه
+
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 15:58 توسط منوچهر
|